#386
جالبه ی کامنتیو دیدم نوشته بود من دارم مظلوم نمایی میکنم وواسه پست آخرم نوشته بودهویت مستقل از گوشیم ندارم...نمیدونم ما آدما به کجا رسیدیم که با یکی دوتا پست همو قضاوت میکنیماصلا من مظلوم نمایی میکنم
#387
امشب تصمیم گرفتم ی فرصت جدید بدم به خودم همه که عین هم نیستن بازم اعتماد کنمولی اول با عقل بسنجم ...
#388
با سوسن سر کلاس طراحی وبیمی حسی دارمحس میکنم از الان دلم برا اینجا تنگ میشهداره میشه پنجمین سال که اینجاییم
#391
دیشب خوابم خیلی عجیب بودانگار واقعیت بودجالبیش اینه جلو چشممه خوابهنمیدونم باورش کنم یا نه...خیلی حس خوبی بود
#392
نمیدونم تا کی باید همینجوری تنها سر کنمبا هیچکسی نمیتونم مچ شمآدما دیگه اونجوری که باید آدمیت ندارنکم کم دارم حس میکنم مشکل منهاز طرفیم از اینجوری سر کردن حالم بدهبعضی وقتا دلم میخواد کسی باشهحرفای دلمو بهش بزنم خاطرات خوب بسازیمحتی دعوا وآشتی کنیم چقد زود حس پیری میکنمخنده دارترین چیز ممکن همینه
#393
بالاخره که باید ی روز خوب بایدبالاخره که من باید حقمو از این دنیا بگیرمپس اینهمه سختی واسه چیه آخهبزرگ شو عاطفه بزرگ#بغض_نوشت
#394
فقط خودم میدونم امشب چقد حالم بدهاز ته دل واسه خودم نا امیدمکاش میشد ی روزی دیگه چشام باز نمیشد
فکرای قشنگ شبانه به وقت 25 بهمن 97
ساعت نزدیکه 7 صبحه بازم بی خوابی بیداد میکنهچند وقته فقط 4 ساعت میخوابمامروز کلی کار دارم باید انجام بدمولی هنوز نخوابیدمهمش دارم به این فکر میکنمالان وجود من چه تاثیری دارهمن هدفم این بود برم دنبال ت
25 بهمن 97
امروزتا صبح بیداز بودم 2 ساعت خوابیدم از دیشب کلا و تا الان نخوابیدم صبح زدم بیرون بخاطر ی سری کارابعدش رفتم خریدفقط ی دختر میدونه خرید چقد میتونه خوشحال کننده باشهخلاصه کلی صحنه و آدم کادو به دست
26 بهمن 97
جمعه های ابری که فقط تو خونه ایمیتوننن بدترین روزا واسم باشه ...هرسری یادم میوفته چیشده عصاب نمیمونه برامدیروز به زهرا میگفتمنمیدونم از چی فراریم این اتفاقا بهانه بوده براممن خودمو نمیشناسماز این دارم
دوست بلاگفایی
بعضی وقتا از خوندن کامنتای قدیمی ی دوست دور حالت خوب میشهروزت ساخته میشهچقد خوبه هنوزم هستیدوست قدیمی دورم که بودنتو مدیون بلاگفا هستماز راه دور تو این چند سال هوامو داشتیباید از بلاگفا تشکر خاص کنم ...
دل گرفته ....
این آهنگ چی بود استوری کردی نابودم کردی باهاش که خدایا چرا قلبم نمیذاره منطقی فکر کنماههههه موندم چیکار کنم تا تقی به توقی میخوره میشم همون آدم داغون اهههمتنفرم از این حالتم چ غلطی کردم مهر ماه امسا
28 بهمن 97
توی جمعی که همیشه خوش میگذشت بهت حس تنهایی میکنیچم شده آخه ...کاش برگشتنی فریبا پیشم نبودمتا میتونستم خالی کنم خودموتو خونه ام باید تظاهر به خوبی کنیخدایا تا کیچشم پره ولی کاری نمیشه کردچرا انقد حساس
28 بهمن خستگی کلافگی
کم طاقت کی بودم من[خنده]پدرم در اومد چ ترافیکی بودابعد 7 ماه دانشگاه رفتن این تاثیراتم دارهخیلی خستم همسایمون ماشینو داشتم میاوردم پارکینگ باز ی چی گفتهمون همسایه بدهمنم اومدم مستقیم تو اتاقدرو بستم ز
دوراهی ..
باید با خودم کناربیام...باید دلمو راضی کنمآدم نصفه و نیمه بدردش نمیخورههمه کارارومیکنم که کنار بیامتهش تهش دلم میگه تو خیلی بدبختم خیلی سر احساسی بودنمبا رفتاریم غروب مامانم باهام داشتقشنگ افتادم تو ب