هفتصد و چهل و سومین پست این وبلاگ در ۱۴۰۰/۱/۱ مینویسم.
خیلی حرفا دارم خیلی.
نمیدونم چرا جدیدا دستم به تایپ اینجا نمیره.تایم و فکر و حرف برای نوشتن خیلی دارم.
امروز سررسید ۹۹ و اهدافمو نگاه میکردم
به طرز غیر عجیبی به اکثرشون رسیده بودم
بعد رفتم سال ۹۸ رو دیدم.تو ۹۸ هم همینطور بوده!
بعضیا میگن مینویسیم یادمون میره
البته اولین بار اینو امروز از فائزه ابجیم شنیدم با اون سن کمش.
گفتم بچس تازه داره هدف گذاری یادش میره.
بعد دیدم ی بلاگر تازه کار برنامه نویس هم همینو گفته.
نمیدونم من هدفام انقد بزرگه هیچوقت یادم نمیره یا دلیل دیگه داره.
یکی از اهدافم خوب شدن رابطم با حامد تو ۹۹ بود.
من خیلی مایه گذاشتم از خودم تمام تلاشمو کردم دوسش داشتم ولی طعم تلخ نخواستنو حس میکردم.هرسری بهش نزدیکتر میشدم بیشتر حس میکردم نمیخوادم.تلاشش برای نگه داشتنم فقط حرف بود!!عمل ندیدم ازش.۹۹ بزرگترم کرد.خیلی تجربه های عجیب و غریب داشتم.وقتی یاد تیکه ها و رفتارای موسوی و اون یکیا میوفتم فقط میگم چطور تحمل کردی تو دختر!!!!
همیشه خودمو از اون همکارای مزخرفم ی سرو گردن بالاتر میدونستم ولی همیشه دوس داشتم بدونن من تو زندگی حامد چه نقشی دارم.البته میدونستن که اونجوری اذیت میکردن ولی ظاهرا اونجوری وانمود میکردن.
چاووشی اینجور مواقع میگه این ادم زندگیتون قدرت پذیرش مسئولیت کاراشو نداره.خیلی فکر کردم تا دیدم اره !راست میگه.
مدام انکارم میکرد درحالی که منی وجود داشتم تو زندگیش!!
نمیدونم چرا اینجا مینویسم.ولی اینا تک تک زخمای ۹۹ من بود.
من شغلی پیشرفت خیلی توپی داشتم.
رابطه ای نه!!
سال ۹۷ رفتم تو رابطه نشد!۹۸ یکسال فاصله همه چیو سنجیدم بازم نشد!!!
امروز خیلی دلم میخواست بهش تبریک بگم
یاد یلدا و اتفاقاتشو تبریکش افتادم.دلم میخواست ولی عقلم میگفت تو خودت اون رابطه رو تموم کردی پس نکن این کارو.
با دوره هایی که گوش میکنم تمرین میکنم فهمیدم من مشکل طرد شدگیای گذشته دارم.
بچگی که تک فرزندگی ازار داده بود حس تنها بودن تو بازی ها و... با اینکه برای ی بزرگ سال خنده داره ولی ریشه ترس از تنهاییه منه.
مشکل دومم دختر بودنمه.من همیشه حس کردم بجز خانواده که حمایتم کردن بقیه بخاطر جنسیت بخصوص فامیلای سمت پدریم طردم کردن و با اینکه با سن کمم دختر موفق و مستقلی هستم ولی همیشه با ی پسر مقایسه شدم.
من ۱۳ سالگی عاشق ی پسری شدم که تو اون سن منو نخواست.ی رابطه دور عجیب و غریب که حتی دستشم نگرفته بودم تو اون همه سال تلفنی حرف میزدیم با اینکه کوچه پشتی ما بود.به من چندین بار خیانت کرد!!همه میگفتن زشته لاشیه.ولی من میگفتم دوسش دارم.دوسش همه جا پخش کرد فلانی فلانی رو دوس داره.ابروم رفت محل کوچیک.
این رابطه دور تلفنی با اون فاصله نزدیک که حتی یکبارهم دست همو لمس نکرده بودیم چ برسه به چیز دیگه خودم تو ۱۷ سالگیم تموم کردم.
جنگیدم برای نگه داشتنش.همه کار کردم که واقعا منو دوسته داشته باشه.عاقل شده بود.دیگه خیانت نمیکرد.سرکار میرفت پول جمع میکرد بیاد خواستگاریم!ولی دیگه من اونو نمیخواستمش از طرفی تورم گرونی دلار.خستم کرده بود.دیگه برام جذاب نبود.با اینکه جونش برام درمیومد.همه خانوادش میدونستن اون دختر کوچه پشتی رو چقد میخوادش کل عوض شدناش بخاطر اونه.کتاب میخوند.میخواست درسی که ترک کرده بود ادامه بده چون من خواسته بودم ازش.اونی شده بود که میخواستم.عاطفم از زبونش نمیوفتاد.من حتی ظاهر نشدم باهاش یکبار اوموقع بیرون برم.دیگه نمیخواستمش.ینی بابام باعث شد گفت ده سال بعدتو ببین عایا همینی که الان هستی این ادم کارگره حدش همینه ببین ده سال بعد پشیمون نمیشی بمون باهاش.این شد دلیل تموم کردن همه چی برای من!!!
اولین رابطم اینجوری دومین رابطم اونجوری و اینم از سومین.
وقتی تو رابطه ام از جوون مایه میذارم ولی تهش خراب میشه.
باچند مشکل دیگه که اونا حدشون زیاد نیست.
سوده میگه تو ادمایی رو جذب خودت میکنی که تو مدار تون.
من ۹۹ رو بعنوان ی سالی که منو شدیدا به بلوغ عقلی نزدیک کرد میبینم.
نمیدونم ۱۴۰۰ چجوری میشه.
ولی از ۹۲ به بعد من هر سال دستاوردای بیشتر از سالای قبل میشه.
ولی اهدافمو مینویسم انگار ادما وسیله برای رسیدن بهشون میشن.
دوراهی .....ما را در سایت دوراهی .. دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 79